|
|
|
|
|
سلام به همه دوستای خوبم در راستای این که مدتی هست که با مشکلات زیادی در آپ کردن وبلاگم رو به رو هستم و نمی دونم این مشکل فقط برای من اتفاق افتاده یا نه . به همین جهت تصمیم گرفتم که از این جا که به آوون خیلی دل بسته بودم ، اسباب کششی کرده و به سرای دیگری بروم از همه شما همراهان خوبم که در این مدت با من بودید سپاسگزارم و از شما می خواهم که من رو همچنان دوست خود بدانید . سعی کردم تغییر چندانی در نام وبلاگم ندهم و با همان عنوان خاطره ها و با سر در ورودی دلم پر از گلایه هاست در خدمت شما هستم و فقط میزبان من تغییر کرده و از بلاگفا به میهن بلاگ تغییر نام داده در زیر آدرس خودم رو قرار دادم . http://www.khaterehha.mihanblog.com |
||
|
2
نوشته شده در جمعه 4 شهریور1384ساعت 3:31 قبل از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
دلم خیلی پر از گلایه هاست ... خیلی زیاد. |
|
|
سلام قبول دارم که دیر به دیر آپ می کنم ولی تقصیر من نیست مدتی هست که خیلی سخت وارد سایت بلاگفا می شم . به خاطر همین هم هست که نمی تونم به شما سر بزنم چون حتی نمی تونم وارد وبلاگ خودم هم بشم ولی دارم دنبال یک بلاگ دیگه می گردم . شاید هم رفتم به سایت میهن بلاگ، در هر صورت شما رو هم خبر می کنم . |
||
|
2
نوشته شده در شنبه 29 مرداد1384ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
کی بجز من می تونه خاطره هاشو بشمره؟ |
|
|
خیلی وقته که آپ نکردم شرمنده همه دوستانم هستم مدتی بود که گرفتار بودم و اصلا فرصت نمی کردم باز هم شرمنده.
به کسی چه این صدا، این حنجره مال منه. به کسی بر نخوره ها ، خب ، گفته باشم. |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد1384ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
|
|
|
به نام بخشنده بزرگ ، داور بر حق ، به نام خداوند ايثار و انصاف این روزا یکی از اربابان هنر بنده را بس خجل بنموده و بس پیک (ایمیل) همی بفرستاده که من از خود بگویم مگر نه این است که این سرا را خاطره ها نام نهادم و گفته ام که دلم پر از گلایه هاست. اینک توجه شما را به: آنچه خود می دانی از خود و دیگران نمی دانند از تو، و بگو تا دیگران هم بدانند از تو (یا همون بیوگرافی) جلب میکنم . (نمیدونم چه اصراری است که پارسی را پاس بداریم) كار چندان راحتي نيست كه درباره خودم بنويسم، اما گریزی نیست، شما اينجا هستيد كه در مورد من بدونيد البته اگر دوست داريد كه همه چيز را درباره من بدونيد مطمئن باشيد كه اين غير ممكنه! تا حالا كجا ديديد كه كسي همه اطلاعات و جزييات خودش و زندگيش رو روي وب پخش كنه؟ البته كه نه! اما خب خيلي چيزها هست كه درباره خودم و دنياي خودم براي شما خواهم گفت، فقط بايد چشمهاي خودتون و حسابي باز كنيد و صفحات اين وب سايت رو خوب بخونيد. اول از همه اينكه حقير را نام « مهدي . د » است و مهمتر از اون اينكه من يك آدم كاملا معمولي هستم مثل بقيه آدمهايي كه روي اين كره خاكي زندگي مي كنن (جدي ميگم اينو شك نكنيد) خب فكر ميكنيد اين اطلاعات كافيست؟ نه؟ پس به خوندن ادامه بديد! جوانی 24 ساله (ازنوع جنتلمن)، ناكام، متولد 26/3/1360 هستم و هدف از اشارت به اين رقم تاريخي زان جهت بود كه مرا انعام تولد به فراموشي نسپاريد. چرا كه حقير در روز ميلاد غايب بزرگ پا به عرصه هستي نهاده و زين جهت است كه نام مبارك آن حضرت را روي منه سراپا تقصير نهادند و زين بابت به طرز وحشتناكي مسرورم . در اين دنيا من به چيزهاي مختلفی علاقه دارم كه ميتونم چند تا رو براي شما نام ببرم: ارادت خاصي به اربابان هنر دارم و خود را در اين دشت وسيع دانهاي شن ميدانم. و در اين باب عاشق و شيفتهي آهنگ سرايان و اساتيد موسيقي، خط و شعرم، علاقهي زيادي به صداي دلنواز گيتار و ملودي هاي آن دارم و نواختن گيتار را مانند گرانبها جانم گرامي مي دارم گرچه در اين زمينه بس مبتديم. و به ترانههاي حبيب و فرامرز و فرهاد عشق ميورزم. نا گفته نماند كه سياوش قميشي عزيز جايگاه خویش را دارد و اميدوارم از اين كه نامش را دير آوردم از دست حقير ناراحت نشده باشد . از اون طرف يك سري چيزهايي هست كه ازشون بدم مياد مثل: فيلمهاي سينمايي ايراني، غذاهاي شيرين، خريد لباس، تنهايي سفر كردن، تعداد ديگري از دوستانم (!) و باز هم خيلي چيزهاي ديگر ... صرفنظر از اينكه الان چه فكري در مورد من و افكارم ميكنيد، (داريد به من ميخنديد يا برام گريه ميكنيد!) خواهش ميكنم چند لحظه ديگه هم وقت بذاريد . دوستان دوران خدمت طی مراسمی مرا به درجه امپراتور لومل مفتخر کردند، دليلش را از خود آنان بايد جويا شد. من هيچكاره بيدم . بسی رنج بردم در این سال سی ................ عجم زنده کردم بدین پارسی بی دلیل نبود این شعر زین جهت که بالاخره ما هم جزو قشر محترم دانشجویان شدیم، بعد از این که کسی فکر نمی کرد که بعد از 2 سال خدمت به اسلام و مسلمین رمقی در من باشد تا به دانشگاه راه یابم، باید بگویم که در نهایت شایستگی به دانشگاه راه یافتم و هم اکنون دانشجو ترم 3 رشته عمران هستم . اصولا آدمي هستم كه در جاي خود بسيار بزله گو، ولي در خلوتگه خويش به دنبال گمشدهاي ميگردم، و هر چه می جویم کمتر می یابم و جالب است بدانید دوستانی که در این زمینه (جویندگان گمشده) تخصص دارند همی نصیحت کنند که: اين را شايد در مطالب بعدي من بيشتر درك كنيد اگر در اين طريق با من همراه باشيد (ان شاء الله). تاكنون خيلي چيزها بر وفق مرادم بوده، به خواسته هایم می رسم ولی کمی دیر شاید علت آن تکروی های من باشد اصولا از شراکت در کار خوشم نمی یاد. آدمي هستم که در تصمیماتم قاطع و تا به هدف خود نرسم دست از کار و کوشش برنمیدارم، و... اما ، و... اما اگر کاری بر وفق مرادم نباشد دیو هم به سراغم اگر آید نرم و آهسته مایوس شده و می رود و شیشه تنهایی ام را نیز لمس نمی کند. از ديگر علاقه هايم فوتبال است كه آن را با جان و دل دوست دارم البته ديدن آن، نه بازي در زمين و گاهي مي فكرم كه گر اين نعمت نبود مرا آسايش نبود، در اين راه بس ملامت ها بشنيده ام . به تمام علوم شناخته شده علاقهي وافر دارم. در مورد وضع ظاهريم، بايد بگويم به زودي اين خانهي كوچك را ملبس به قابهاي خاطراتم كرده تا چشمها با ديدن اين تصاوير بد تركيب و بدنما ضعيف گردند. پيشاپيش مي گويم قد متوسط كمي بيش از 175 سانتيمتر ، وزن 62، ظاهرا همه چيز عاديست، نه جيمز باندم و نه لوك خوش هم اكنون يك آدم نما هستم و در تلاشم كه پايم را بيش از اين بر عرصهي حيوانيت دراز نكنم . اهداف كلي و جزئي اين وبلاگ اين وبلاگ رو براي كي مي نويسم؟ اصلا براي چي مي نويسم؟ عليه كي مي نويسم؟ توش چي مي نويسم؟ وبلاگ ديگه چيه؟ من چه كاره بيدم؟ جدا از شوخی ، در وصف اين وبلاگ همين بس است كه بگويم اين وبلاگ كاملا جنبهي شخصي داشته و هيچ گونه مطلب مفيدي در آن به چشم شما نميخورد جز يك مشت كلام هجو كه فقط ناشي از تخليه ي روانيست و در نهايت وقتها تباه سازد . قابل توجه بعضي از دوستان كه در اين راه همواره به من عنايت داشته و با دست كم گرفتن حقير به من دلگرمي ها دادند .
شايدم مي خواهم جاي خالي كسي رو پر كنم، كسي كه، يك اسطوره، سنبل عشق بود كه اكسير عشقش هيچوقت نصيبم نگشت.
اما حقیقت چیز دیگری است و اوون این که : ما را تنگدستي به ستوه آورده بود و استتاعت خريد دفترچه خاطرات نبود. ما نه اين خانه پي حشمت و جاه آمده ايم ............. از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم و گر كسي را قدوم مبارك بدين كنج ازلت از سر تصادف نهاده شد، با كمال ميل گرامي داشته و بوسه ها نثار رد كفشش كرده و پيش از همه التماس مي كنم مراقب باشد اين چيني تنهايي را ناجوانمردانه نشكند (شاعر ميگويد: « به سراغ من اگر ميآييد نرم آهسته بياييد ، كه مبادا ترك بردارد چيني نازك تنهايي من ».) هدف از انتخاب اين عنوان عاريتي (دلم پر از گلایه هاست) براي اين بلاگ را خودم هم نميدانم. شاید دلیلش را در چند خط قبل ذکر کردم. شما اگر می دونید به من هم بگید. القصه اگر دوستي عنايتي نموده و ما را هك نمود، حتما قسمت همين بوده و من هم با دلي آرام و قلبي شاد از اين كه مدتي در كنار دوستان گذراندم به گوشه دنج خود پناه مي برم. كه شاعر ميگويد : كسي جرمي نكرده گر به ما اين روزها عشقي نميورزه، بهايي داشت اين دل پيشترها كه در اين روزا نميارزه. كه كار ما گذشته از شكايت هنوزم پايبنديم در رفاقت . ولی بگم که سكوت از رضايت نيست دلم اهل شكايت نيست. به دليل حجم زياد كاري بعد از ایام تابستان ممکن است که کمتر به ترانه خانه ام بیایم. ولی تقاضامندم که من را همچون دوستی که همیشه به یاد شما عزیزان است به یاد داشته باشید. در پايان از همگي (خودم و روحم و جسمم و تک و توک بازديدکننده ره گم کرده) پوزش طلبيده و با نهايت خجالت از ويرايشگران خرده گير آستين شرم بر چهره مي گيرم كه خود ندانم همي كه چه سرايم همي و براي آنان كه مرا جلف نامند طلب مغفرت الهي مي كنم و آرزو مي كنم كه خداي عزوجل شفاعتي نصيب آنان کند. بس ياوه گفتم و گوش خرد را رنجه آمد همي تقاضامندم که قلم های خود را بر صفحه دلم بفشارید و یادگاری بس کوچک از خود بجا گذارید تا در روزهای دلتنگی با خواندن آن روحم جلا یابد. |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد1384ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
با همه خوب و بدیهای تو یار باز دلی دارم بی قرار... |
|
|
از این شعر یه خاطره خوب دارم ، یادش بخیر ترم اول دانشگاه، کلاس ادبیات و خوندن این شعر و جوگیر شدن بچه ها و اومدن من به تهران و شعر گفتن یکی از بچه ها پشت تلفن :
.:: تمام عابر بانکها بیدار، عابر بانک مهدی فقط خوابه .::
همون كه فكر نمي كرديم، نموندش، ديدي رفت و دل ما رو، سوزوندش . ديدي عمشقي نبود در تار و پودش، ديدي گفت عاشق، عاشق نبودش . امشب همه جا حرف از آسمون و مهتاب، تموم خونه ها بيدار، اين خونه فقط خواب . تو كه رفتي، هواي خونه تب داره، داره از در و ديوارش، غم عشق تو مي باره . دارم مي ميرم از بس غصه خوردم، بيا برگرد تا از عشقت نمردم. حياط خونه دل گيره، درختا همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك، كلاغاي سيا پوشن . چراغ خونه خوابيده, توي دنياي خاموشي, ديگه ساعتِ رو طاقچه شده كارش فراموشي. ديگه بارون نمي باره, اگر چه ابر بسياره, تو كه نيستي, تو اين خونه آشفته بازار, تموم گلا خشكيدن مثه خار بيابونا, ديگه از رنگ و رو رفته كوچه و خيابونا, اميد و شوق و دل گرمي همه رفته از اين خونه. بي تو زندگي سخته اما مردن چه آسونه, اما مردن چه آسونه . راز عشق عشق یعنی لحظه های ناب ، ناب در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دَهر (اخوان ثالث) |
||
|
2
نوشته شده در جمعه 31 تیر1384ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
چند اتفاق ساده |
|
|
امروز هم با همه اتفاقهاش گذشت. اتفاقهایی که در عین ساده بودن خیلی مهم بودن و اتفاقهایی که در عین مهم بودن خیلی ساده و بی ارزش. هر روز زندگی ما با چند اتفاق ساده شروع می شه و با چندتای دیگه تموم . ولی همین اتفاق های ساده هستن که زندگی من ، زندگی تو و زندگی همه ما رو می سازن.
یک روز، عصر بهار ناگهان برای من اتفاق افتاد گنجشکی با جفتش پشت ابر گم شد چلچله بی وقت رویای کودکی ام میان پرهای بالش، پرپر زد و مرد آن قاصدک که تازه از راه رسیده بود پشت بلوغ اطلسی هایی رد شد بغضم گرفت دلم روی دستم مانده بود و داشت می گندید هراسان به کوچه زدم دلم را در دو راهی حراج کردم تا مردم نگاه کردند، زنی گفت: « کوچه پشتی تخم مرغ می دهند» همه رفتند... من ماندم... دلی روی دستم... با کوچه خالی... یک روز برای من اتفاق افتاد مرد غمگینی با سیگار از کنارم گذشت چیزی مچاله در دستش بود شاید قلبش... یک قدم، تنها یک قدم بین ما فاصله بود که ناگهان... باد وزید و اتوبوس رسید نگاه که کردم مرد دیگر نبود دلش را کنار جوی آب به امانت گذاشته بود اتوبوس خطِ چند بود؟ نمی دانم! من به خطوط کم رنگ کف دستم نگاه کردم و به برگ ها که به من می خندیدند تا مرا دیدند از شرم سرخ شدند و پاییز شد... یک نفس عمیق کشیدم وقت را از عابری پرسیدم و دوباره به راه افتادم یک روز تنگ غروب برای من اتفاق افتاد باز خلق ناآرام یک انگور مرا گرفت سبز شدم، شیرین شدم، ترش شدم، تلخ شدم زرد شدم افتادم... کسی دستم را گرفت این جا، بی شک همین جا بود که روزی آن غریبه پیدا شد با بوی آفتاب و لهجه آب و دهانش پر از طراوت پونه نامت را وزن نمی کرد سلام هایش را نمی شمرد دلت را بو نمی کشید از کجا آمده بود؟ غریبه سلام می کرد به تردید ما به سکوت ما و به قهر ما سلام می کرد. غریبه لبخند می زد به خلق تنگ ما به کودکانه گی ما و به یاس ما لبخند می زد. و با هر سلام دلش را در هوا تکثیر می کرد و هیچ نمی ترسید که دلش تمام شود غریبه را نمی دیدی تنها وقتی می رفت بوی آفتاب می شنیدی... بوی خیس پونه... و می فهمیدی که بی شک غریبه ای از این جا گذشته است. صبر می کردی که باز گردد ولی غریبه دیگر باز نمی گشت در فکر جواب سلام و لبخند نبود و سکوتش علامت سوال نداشت او، آن غریبه که لبخندهایش را بی حساب بخشیده بود بی شک از دیار ما نبود یک روز وقت سحر برای من اتفاق افتاد خواستم یک شعر بگویم تا شاعر شوم دیدم، تمام زندگی ام یک واژه هم نمی شود دیدم، اول باید عاشق شد... سرم شلوغ بود با هزار کار نیمه تمام روی میز وقت عشق نداشتم وقت خرید روزنامه بود... وقت ایستادن در صف... وقت پرسیدن وقت... وقت خوابیدن و از یاد بردن... به کنار پنجره رفتم دیدم کودکی در خیابان اشک هایش را در مشت های پینه بسته اش می فروشد دیدم پیرمردی سحرگاه زندگی اش را از پلک های کوچه می روبد و با غبار راه و تراشه های مدادهای کودکی به جوی آب می ریزد دیدم در صف های انتظار مردمی ایستاده اند که می دانند امروز هم نوبت آن ها که سر رسد سهم زندگی تمام خواهد شد و برق رفت... حجله های کوچه تاریک شد پشت یک حجله هنوز دختری در شعله بی رنگ مداد شمعی های کودکی اش منتظر نشسته بود دلم گرفت آن قدر تنگ شد که دیگر چیزی در آن جا نگرفت. گفتم از هر برگ دفتر شعر، باید قایقی ساخت به سپیدی صبح و به آب سپرد... بادبادکی ساخت به بلندای باد و به دست باد داد... دیدم واژه هایم همه از جنس بادند فهمیدم که هرگز شاعر نخواهم شد یک روز صبح زود برای من اتفاق افتاد بیدار شدم دست ها را شستم لباس پوشیدم به راه افتادم دیدم، میعادگاهمان یادم نیست از پلیس سرراه از گدای لب جوی از بادکنک فروش پرسیدم: « شما کسی را ندیدید که منتظر من باشد؟» آن قدر بلند خندیدند که همه بادکنک ها ترکیدند و بچه ها به گریه افتادند و امروز هر چه فکر می کنم نام آن کوچه یادم نیست کوچه های تاریک شهر همه همزادند اتفاق آخر ساده بود ساده مثل یک سلام و این آخرین اتفاق بود: یک روز صبح دیدم قلبم بزرگ شده بزرگ مثل یک بادکنک سرخ بادکنک پشت خواب نارون ها گم شد و من یادم رفت سلام کنم... روزنامه بخرم... یا وقت را بپرسم... فطرتم مرا مثل یک بادبادک به دنبال خویش می کشید خواب هایم از اشک دریا شد و تمام ماهی ها در گرداب خواب من چرخیدند مردم عجیب مهربان شده بودند جای خود را در صف های بی انتها به هم می بخشیدند آن وقت رویاهایم را بسان بازیچه ای با نخ کوک مادرم به بیداری کشاندم و سرنوشت به دنبال من سینه خیز آمد یک روز از کنار آینه گذشتم کسی در آینه مرا صدا زد پیرزنی بود با چشم های عاشق که وقت را می پرسید شبیه من بود! شبیه من بود! به سرفه افتادم... و این اتفاق اول بود. وقتی که تنها یکی بود و آن یکی هم عاشق... می گویند زمین یک روز صبح زود، عاشق شد. گرما و سرما یادش رفت با زاویه ای مایل دور خورشید گشت و این چنین بود که چهار فصل پیدا شد اما زاویه نگاه تو عزیز ببین که چه ها می کند.... فصل پنجمی در راه است این ها که شنیدی فقط چند اتفاق ساده بود.... |
||
|
2
نوشته شده در جمعه 24 تیر1384ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
من از یک شکست عاشقانه می آیم. |
|
|
سلام قبول دارم، قبول دارم، حق دارین از این که من دیر به دیر آپ می کنم شاکی باشین خوب همه از کسی که مدتی از خونه دور بوده و توی یه شهر دیگه، توقع دارن که بهشون سر بزنه، خب برای همین هم ... اصلا ولش کنیم توجیه کردن بسه ، درست میگین حق باشماست. نهان کردن ندارد سود. من از با خویش بودن در ستوهم.
این مطلب جدا از مطلب بالایی ست:
رمه ام گمشده است ، شب سنگین بیابان گویا رمه ام را دزدید. شاد باشین و سبز
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه 18 تیر1384ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
گفتی محبت کن برو ... |
|
|
با تو هستم ای مسافر : گفتی محبت کن برو ، باشه خداحافظ ولی از متن بالا به راحتی نگذرین. بالاخره این امتحانات تموم شدن و ما هم برگشتیم به تهران و خسته از هرچی امتحان.
2) هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین لیاقتی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود . 3)ا گر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارد . گابریل گارسیا مارکز ( نویسنده معروف کلمبیایی ) امیدوارم که ... هیچی . |
||
|
2
نوشته شده در جمعه 10 تیر1384ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
بچه وقتی که بچه بود ... |
|
|
از این که کمی دیر به دیر دستی به سر و گوش این کلبه حقیر می کشم عذر می خوام . به هر حال درس و دانشگاه و انجام پروژه های دانشگاهی خیلی وقت گیر هستند. انشاء الله سعی می کنم بعد از امتحانات پایان ترم خیلی زود به زود آپ بشم . (بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.)
بگذریم یه مطلب جدید از یکی از دوستان به دستم رسید بد ندیدم که شما هم اوون رو بخونین . در ادامه مطلب قبلی ( گفتگو با خدا ) ، به این موضوع اشاره شد که : (پرسیدم: چه چیز بشر، شما را سخت به تعجب می اندازد؟ خدا پاسخ داد: کودکی شان. این که آنها از کودکی شان خسته می شوند. عجله دارند که زودتر بزرگ شوند، و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند. ) متن زیر هم شاید کمی ربط داشته باشه . به هر حال خوندنش خالی از لطف نیست: بچه وقتی که بچه بود، فقط یه خنده رو بلد بود؛ اون هم خنده از ته دل بود. بچه وقتی که بچه نبود، با انواع خنده ها آشنا شد؛ زهرخند، نیش خند، پوزخند... بچه وقتی که بچه بود، فقط یه رنگ رو می شناخت، و اون رنگ سبز بود. بچه وقتی که بچه نبود، رنگ سیاه و زرد رو هم شناخت. بچه وقتی که بچه بود، از لولو می ترسید. بچه وقتی که بچه نبود، خودش لولو شد. بچه وقتی که بچه بود، با همه آشتی می کرد. بچه وقتی که بچه نبود، دیگه با کسی آشتی نکرد. بچه وقتی که بچه بود، عشق رو نمی شناخت، ولی همیشه عاشق بود. بچه وقتی که بچه نبود، عشق رو می شناخت ولی دیگه عاشق نشد. بچه وقتی که بچه بود، به پرنده ها دونه می داد. بچه وقتی که بچه نبود، پرنده ها رو خورد. بچه وقتی که بچه بود، آب رو بدون تعارف می خورد. بچه وقتی که بچه نبود، مثل آب خوردن تعارف می کرد. بچه وقتی که بچه بود، برای ماهی های توی حوض غذا می ریخت. بچه وقتی که بچه نبود، ماهی گیری کرد. بچه وقتی که بچه بود، فرشته ها رو تو خواب می دید. بچه وقتی که بچه نبود، دیگه خواب ندید. بچه وقتی که بچه بود، بچه بود. بچه وقتی که بچه نبود..... بچه وقتی که یادش اومد یه وقتی بچه بود، نشست و های های گریه کرد. |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه 12 خرداد1384ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
گفت و گو با خدا |
|
|
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا از من پرسید: پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟ من در پاسخش گفتم: اگر شما وقت داشته باشید. خدا خندید: وقت من بی نهایت است. در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ پرسیدم: چه چیز بشر، شما را سخت به تعجب می اندازد؟ خدا پاسخ داد: کودکی شان. این که آنها از کودکی شان خسته می شوند. عجله دارند که زودتر بزرگ شوند، و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند. این که آن ها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند، و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامت خود را به دست آورند. این که با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند، بنابر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده. این که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند، و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند. دست های خدا دستانم را گرفت. برای مدتی هر دو سکوت کردیم. من دوباره پرسیدم: به عنوان یک پدر دوست دارید کدام درس های زندگی را فرزندانتان بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد که زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان دارند ایجاد کنند، ولی سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با کسی مقایسه کنند. بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، کسی است که به کمترین ها نیاز دارد. بیاموزند کسانی هستند که آنها را دوست دارند، فقط نمی دانند که چگونه احساسات شان را نشان دهند. بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه باید خود را نیز ببخشند. من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم. آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخندی زد و گفت: فقط این که بدانند من این جا هستم. همیشه.. |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1384ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
|
|
|
در این سرزمین ، سهم دو مرد یک سیگار سهم دو زن نیم بطری آبجوی تلخ زندگی ، بی ارزش و مرگ ، حادثه ای بی ارزش تر است غیر قابل درج در روزنامه تایمز شاعر آمریکایی : تی . اس الییوت |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 29 فروردین1384ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
گر فاصله ای هست میان من و تو بردار به لبخندی ، بردار به پیغامی. |
|
|
باز هم ثانیه ها رفتند و دقیقه ها اومدن، دقایق ساعت ها رو ساختن و اوونا هم روز ها رو رقم زدن، با گذشتن هر روز یک قدم به رفتن نزدیک شدم و الان هم فقط 2 قدم دیگه مونده تا رفتن. من 2 روز دیگه باید برم. الان که فکرش رو می کنم می بینم اگه فقط چند روز دیگه فرصت داشتم، می تونستم بیشتر بخونم و دانشگاه تهران قبول بشم. الان حسرت اوون روزهایی رو می خورم که بیهوده گذشت. آخه خیلی سخته که فقط چند نفر فاصله داشته باشی که اولویت اول (تهران) قبول بشی، ولی خب، نشی . از اوون بهار تا این بهار هزار و یک خزون بود چه خوب می شد که روزگار همیشه مهربون بود. هی صبر و هی تحمل ، کلاغ می خوند می گفتیم یه روز می خونه بلبل تو باغچه خار در اوومد گفتیم این هم قشنگه کمی نداره از گل .
برایت بارها باید بگویم، که در رگهای من جاری شدی چون خون، که از من ساختی بار دگر مجنون .
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه 18 فروردین1384ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
با تو هستم ای مسافر ... |
|
|
با چه کسی درد دل را می توان گفتن ؟ قصه من این بود این سرآغازم شد بعد از آن قصه عشق هم، هم آوازم شد. به گذشته بر می گردم به سراغ خاطراتم، تازه می شود دوباره از تو داغ خاطراتم. من اهل نفرین نبودم، چه برسه که تو باشی، بیاد الاهی خبرت، بیاد الاهی خبرش. عمرت الاهی کم نشه، اما پر از غصه باشه. رنجایی که به من دادی، بکشی تا آخرش. |
||
|
2
نوشته شده در شنبه 13 فروردین1384ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
چیزی نگفتن بهتر است ... |
|
|
من مثل هر روزم ، با همان امضا و با همان نام ، و با همان رفتار معمولی ، مثل همیشه ساکت و آرام . گاهی در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی می کند . گاهی دل بی دست و پایم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند. رفتن دلیل نبودن نیست ، در آسمان تو پرواز می کنم ، عصر غمگین و غروبی غمگین تر در پیش ، من بی زار از خود و از کرده خویش ، دل نامهربانم را به دوش می کشم ، تا آن سوی مرزهای انزوا پنهانش کنم . در اوج نیزارهای پشیمانی ببرهای سیاه سرگردان ، که با من از یک طایفه اند ، سلام می گویم ، تو باور نکن ، اما ... من عاشقم . رفتن دلیل نبودن نیست ، در غروب آسمان تو شاید ، در شب خویشتن چگونه بی تو گم شوم ، تو را تا فردا ، تا سپیده با خود خواهم برد و با یاد تو ، و با عشق تو خواهم مرد ، تو باور نکن اما ... من عاشقم . |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 10 فروردین1384ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
بچه که بودیم ... |
|
|
بچه که بودیم همه چی صفا داشت، شیطونی هم نشونی از خدا داشت |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 3 فروردین1384ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||


